May 18 2010

خاطره ی اولین شیمیایی


بسمه رب شهدا و صدیقین

یکی بود یکی نبود

.یه روز با بچه های دانشگاه شهید بهشتی رفته بودیم اردوی مشهد .چه اردویی هم بود.اردویی که همه کاراش دقیقه 90 ای بود.مسئول هاش همه تنبل بودن.در اصل بخور و بخواب بود.بعد یک کسی از خدا بی خبر امده بود تو این اردو و همه کار ها رو  تقبل می کرد یا در اصل حمالی می کرد.مثل چند تا از بچه ها ی خیًر.
هر روز اردو برای همه خوش می گذشت چون کسی از بزرگتر ها با بچه ها نبودن و خود بچه ها اردو رو می چرخوندن.و همه چی به قول بچه ها روال بود.نصف وقت بجه ها وقت بازی می شد از جمله، کانتر، وار کرفت،بیییییب (اسمشو نبر) و پس معروف که یک جام هم بچه ها بازی کردند .نگاه شون می کردی روزی ۲۵ ساعت بازی می کردن و در آخر به یکی از بچه ها یک جام بلورین خیلی باحال (یه بطری آب) دادند.البته باقی وقت بچه ها پرت نمی رفت.چون یا خواب بودن یا داشتند غذا می خوردند یا تو راه حرم بودند و اگر وقت اضافه بود یک کمی هم زیارت می کردند.در کل بچه ها تو اردو ول بودند.یعنی که هر کی هر کاری می خواست می کرد و اعتراضی نمی شد.

یکی باید صبح ها چایی می زاشت نون می خرید جارو می زد کار می کرد و …. که به هر حال هر مسولی باید یه روزی استراحت بکنه.همین جوری می گذشت تا ناهار یه چند نفری خیر میومدن و ناهارو از پایین ۴ طبقه بالا می آوردن تا بقیه بخورن.به هر حال فشارش زیاد بود.

به همین منوال چند روز از اردو گذشت و همه داشتند با این وضعیت حال می کردند و ما داشتیم هرس می خوردیم. بالاخره روز آخر یا همان روز تلافی فرا رسید.همون روزی که می خواستیم بر گردیم تهران.

هو لو هوش ساعت دو بعد از ظهر بود که ما بچه ها رو برای رفتن به راه آهن آماده کرده بودیم و مینی بوس ها هم آمده بودند.بچه ها را سوار مینی بوس ها کردیم و راه افتادیم.هر چی دمه دست بود چپوندیم توی مینی بوس ها آخه بچه ها کلی سوقاتی خریده بودن. تو ایسگاه قطار یه یک ساعت نیمی ایستادیم تا نوبت ما برسه که سوار بشیم.یه سری از بچه هایی که دیر رسیده بودن تازه ناهار خوردن و استراحت کردن.بچه ها هم داشتند کارها رو برای رفتن آماده می کردن.

بالاخره سوار قطار شدیم.همان خط اول جبهه.جایی که چند تا شیمیایی دادیم.

قطار راه افتاد.ما هم تلپ شدیم تو کوپه ها و هر چی آب معدنی بود تقریبا تموم کردن.یه کم بین کوپه ها رفت و آمد کردیم تا رسیدیم به کوپه ی رییس رؤسا.یه کم نشستیم تا اینکه آقای ک خواست یه اسپری زیر بغلی بزنه . دو تا پوف زد . بعد گفت : چه قدر خوبه . یک پاف خفن زد و ما بچه ها اول بینیمون سوخت . بعد مزه دهنمان عوض شد .چشامون سوخت . اشکمون در اومد . چند تا فش گفته شد بعد حمله شد . خلع سلاحش کردیم و دو تا پاف تو صورتش زدیم و انم خفه کردیم.

بعد پاشودم در رفتم تو کوپه خودم.آخه من حمله کرده بودم (من حساسیت داشتم و خیلی ازیت شدم). بعد از یک ساعتی که جو خوابیده بود دوباره رفتم تا دم در کوپه اونا . آقا ب هم دم در بود. می خواستم برم که آقای ب منو صدا زد گفت که یه لحظه بیا کارت دارم . تا رفتم دم  در حلم داد توی کوپه ی دشمن .سوء قصد داشتند که منو به خاطر تلافی همون اسپری که در اصل حقش بود روم خالی کنن. به ناگه با پهلو خوردم به صندلی (تق) کمرم شکست (یعنی خیلی درد داشت). آهی از ته دل کشیدم و آروم پاشودم آسه آسه رفتم تو کوپه بقلی همون کوپه ی خودمو می گم.رفتمو ولو شدم.از ته دل می خواستم یه چیزی بگم که بی خیال شدم.یه مدتی تو کوپه بودیم که …که …که ه ه ه … وقت شام شد.شام ساده ای بود من هم موافق بودم.چون خودم طرح داده بودم و اجرا هم کرده بودم.چیز خوبی بود.کنسرو به همراه نون بود . نون مونده ی کشی.خلاصه سرتونو درد نیارم از جزئیات میرم سر اصل مطلب که :
آخرین کوپه ای بودیم که به ما دادن .ته مونده غذا ها ، بعضی هاش له شده بود.گفتن که غذا کم امده همین ها رو داریم ، چون مثلا ما هم مسئول بودیم . ما هم قبول کردیم.کمی گذشت و نان از راه رسید.طرف گفت از بقیه کوپه ها اگه اضافه امد براتون میارم.ما هم با کمی خوش خلقی گفتیم باشه. بعد هم رفتو نون نداد.گفتیم الان میاد.کمی بعد گفتیم شوخی کرد.بعد گفتیم توطئه بود.از دم در کوپه مون رد شد تا گفتیم نون گفت همش تموم شد.

قیافمون سرخ شد قاتی کردیم یک دل پر صلوات فرستادیم.فلان فلان شده از اول اردو کمکش کردیم مارو مسدوم کردن اسپری زدن و … که قبلن گفتم.همش از جلوی چشمام رد شد.پاشودیم رفتیم کوپه بقلی (همون رئس ها) هر چی نون بود برداشتم و امدم . تا امدن یه چیزی بگن یه چشم قره رفتم و گفتم حرف نزنید به ما نون نمیدین هیچ طلب کار هم هستید.گذاشتم رفتم تو کوپه خودمون شروع کردیم به خوردن.

بعد از دو سه دقیقه نون ها تموم شد و ما هم داشتیم خورده نون  ها موخوردم . هیچ کس از این خورده ها نخورد من هم از روی گشنگی خوردم.شروع کردیم به اعتراض «اهای گارسون نون چی شد» تا انکه نون از قسمت خواهران رسید.نمیدونم چرا انا این قدر کم می خوردن .ما هم از خدا خواسته گرفتیم خوردیم .تازه غذا هاشون هم نسفش برگشته بود .شروع کردیم خوردیم تا سیر شدیم.

شام خورده بودیم و همه شنگین شده بودن و تلپ بودن تو قسمت تخت خواب ها. داشتیم استراحت می کردیم که رفیقم تو کوپه گفت این مسئول ها خیلی … بودن باید یه حالی ازشون بگیریم. یاد اسپری افتادم که عصری تو صورتم زدن.تا طرح و گفتم تصویب شد. یه اسپری خوشبو کننده خریده بودم تا تو اردو مصرف شه . به علت بد بودن بی مصرف مانده بود.پره پر.رفیقم اسپری رو برداشت رفت دم کوپه بقلی گفت اه اه اه چه قدر بو میاد .فییییییسسسسسسسسسسسس . اسپری رو خالی کرد تو کوپشون. پنجرشون هم خراب بود باز نمی شد. یه صدای هایی میومد.آه. آخ  . چی بود . خفه شدیم . بکش اون ور .سوختیم . و …
تا امدن از جاشون پا شن رفیقم برگشت تو کوپه . درو بستیم و پشتش نشستیم کمسن کردیم. امدن پشت در تا میتونستند اراجیف گفتن و یه چیز های نا گفتنی .

آقای ک همون که اسپری زیر بغل داشت امد با همون اسپری . تلاششون رو کردن اماا ما باز دفاع کردیم. صرف تظر کردند رفتند بخوابن . درو پشتشون بستن و گرفتن تو تخت خواب ها دارز کشیدن که بخوابن . هنوز می گفتن بو میاد ، خفه شدیم ، فلان فلان شده ها . به هر زهمتی که بود پنجره رو باز کردن تا بخوابن. بعد از کمی دوباره از درون به جنب و جوش افتادیم . طرح جدید. پنجره  بازه. حمله دوباره . رفیقم رفت از پنجره بیرون و از گوشه ی پنجرشون دوباره شروع کرد . فییسسسسسسسسسس یک دقیقه بعد فیسسسسسسسسسس . صدا سرفه امد . این چی بود . آی آی … از کجا اتک زدن . خفه شدیم .  کمک . جولو درو ببند . آی . سوختم .چشمم . اهم اهم (سرفه). از سمت در نیست . فیسسسسسسس . آقا از کجا اتگ زدن . پنجره . از پهجرست . انو ببند تا خفه نشدیم . فلان فلان شده . فیسسسسسسسسسس  . ببند دیگه . اهم اهم . آیییی . چرا نمی بندی . گیر کرده . تلق . بسته شد.آخ خفه شدیم . نمی شه پنجره باز کرد . فلان فلان شده ها . می کشیمتون . نامردا . از پشت خنجر می زنید . حالتون رو جا میاریم .

همین طوری بدو بیرا می گفتن ما هم پشت در و گرفته بودیم . محکم محکم . ول نمی  کردیم که . پای جونمون در میان بود .
تق تق .
کیه .
منم (یکی از بچه های کوپه های دیگه ) .
نمی شه . با با وا کن ما جا نداریم  که بخوابم.
آخه نمی شه تو جنگیم   تا وا کنیم حمله می شه .
آفا ما تضمین می کنیم . تو وا کن .
چند گرفتی . خودتو فروختی . ما گول نمی خوریم.
بابا وا کن.
نمی شه . برو فردا بیا .
آخه فردا که رسیدیم.
چند بار بگم که نمی شه. خدا حافظ .

یه یک ساعتی که گذشت  و دیگه گرد و خاک ها خوابیده بود . گرفتیم خوابیدیم .
فیسسسسسسسسس . چی شده . حمله شده . درو ببند . چفتش کن . جولو شو بگیر . نمی شه . خفه شدیم .  و …

ساعت ۴ صبح بود که دیگه به تهران رسیدیم.
تق تق تق .  آقا پتو جمع کنید بدید.
اوه . چه شبی بود . مردیم . زنده شدیم . خفه شدیم. پدرمون در امد. ولی عجب حالی داد . دفه بعد باید هواسامون رو جمع کینم .

تق تق تق . (کوپه بغلی بود ) . رسیدیم . پتو ها رو بدید .

تق تق . چرا درو وا نمی کنید . رسیدیم دیگه .
الان نمی شه . ّ(اسپری).

آقا درو وا کنید . رسیدیم دیگه .  باید بچه ها رو برای بقیه ی کارها مدیریت کنیم .
تضمین چی میدی.
آقا خوب رسیدیم . باید کارها رو درست کنیم . آقا قول می دیم که دیگه بس کردیم . قبوله .
امممممممم . خوب قبول . تق    آروم لای در باز شد .
خوب باز کن دیگه . ناز نکن . وا کن دیگه .
باشه .

دیگه داستان ما داره تموم می شه . اگه سرتون درد امد ببخشید.

به امید اینکه شما به این عوارض دچا ر نشید. درس عبرتی باشه که شما تکرار نکنید.

یا زهرا


Jan 11 2010

سلام جهان!

به وبلاگستان. خوش آمدید.

به وبلاگستان amirhakh خوش آمدید.