شیعه اسماعیلی یا کاظمی!؟ مسئله این است…
کل این نوشته را به یک سوال اختصاص میدهم. این سوال علی الخصوص برای دوستانی که به هر نوعی ولایت مطلقه فقیه و مصداق آن یعنی آیت الله سید علی خامنهای برای آنها مسلم و اثبات شده نیست، مهم و تعیین کننده جلوه میکند :
حضرت امام جعفر صادق (ع) به غیر از امام موسی کاظم پسر دیگری به نام اسماعیل داشت. اسماعیل فرقهای جدا از شیعه تشکیل داد و بعد از فوت امام ششم خود را امام هفتم و آخر نامید. اگر شما در آن زمان زندگی میکردید، کدام امام را ولی خود انتخاب میکردید و بر چه اساسی؟
موسی و خضر ۲
موسی که با خدا حرف هم زد، در مواجهه با خضر نتوانست جلو کنجکاوی و شک خود را بگیرد، در حالی که خدا به او مستقیما امر کرده بود که پیروی کن! معصوم هم بود!
حال اگر امثال من که با احساس به خداوندی خدا رسیدهام، و به خیال خودم اطمینان کامل به خدایی او و بندگی خودم دارم، در سر راه خضری قرار گیرم و دستورات و کارهای عجیب و ناهماهنگ با عقل خودم را از او ببینم، به خضر که شک میکنم هیچ به خدای خویش نیز شک خواهم کرد!
خوب که چی…
حرف حسابم اینه که قدم اول باید جای پات رو محکم کنی، یجوری به خدا برسی که بعدا اگه هم با تمام وجود شک برت داشت و خواستی نتونی بزنی زیرش! بالاخره آدم همیشه که سرحال نیست، همیشه که سرعقل نیست، شیاطین هم که بیل و کلنگ به دست مشغول سازندگی. اونموقع اگه خدات اومد و بهت گفت برو تو چاه، میری تو چاه… نمیگی چرا برم توچاه که! اگه گفت بیا هرچی این آقاهه میگه گوش بده، آقاهه هرکاری کرد ما هم اطاعت میکنیم.
حالا شاید هم خدا نیامد مستقیم بگه هرچی این آقاهه گفت گوش بده. شاید گفت هرچی اون اقاهه گفت گوش بده. اون آقاهه هم گفت هرچی این اقاهه گفت گوش بده. باز باید قدم دومت رو محکم کنی که سر قدم سوم نلغزی… اونم آخرالزمون که دیگه وصف حال خوباش بده، چه برسه بداش…
راستی خدا بعد از داستان خضر یک به موسی چه گفت؟
برهان آنسلم در اثبات وجود خداوند
آنسلم کشیشیست مسیحی که در قرن ۱۱ میلادی زیست میکرده است. برهان آنسلم یکی از براهنی علت به معلول برای اثبات وجود خداوند است، که در عین سادگی بسیار قدرتمند است. برای بیان این برهان متن ویکیپدیای فارسی را کپی میکنم که یکمی خنده دار نیز هست تا تفریحی هم باشد:
آنسلم بیان میکند که درکتاب عهد عتیق آمدهاست که: «نادان در دل خود میگوید که خدایی نیست» (مزامیر داوود۱:۱۴). سپس باتوجه به این جمله این نتیجه رامیگیردکه هنگامی که آن شخص نادان ویا احمق وجود خداوند را به عنوان یک موجود رد میکند درواقع مفهوم خدا رادرذهن خود تحت عنوان «موجودی که عالیتر و عظیمتر از آنرا نتوان تصور کرد» را میپذیرد وسپس باتوجه به آن حکم میکند به این که چنین موجودی نمیتواند وجود داشته باشد. یعنی وجود چنین موجودی را درذهن خود میپذیرد وسپس وجود آنرادرعین و درعالم خارج نفی میکند. درقسمت بعدی برهان خود بیان میکندکه وجودعینی ازوجود ذهنی برتر است چراکه وجود عینی علاوه بروجود درعالم خارج دارای یک نوع وجود ذهنی هم میتواند باشد ولی وجودذهنی تنها دارای وجود ذهنی است وحال آنکه وجود عینی دارای دو رتبه از وجود است و وجود ذهنی دارای یک رتبه از وجود. پس وجود عینی از وجود ذهنی برتر است.(این امر راتوجه کنید که وجود عینی مقابل وجود ذهنی است وشامل هرگونه وجود درعالم خارج ازذهن میگردد وتنها وجودمحسوس نیست بلکه وجود محسوس نیز بخشی از وجودعینی است چراکه درعالم خارج از ذهن وجوددارد. چه وجودهایی درعالم خارج هستندکه محسوس نیستند مثل عقول وفرشتگان ونفس و…..) حال باتوجه به این مقدمات آنسلم بیان میکند که «آنچه عالیتر ازآن را نتوان تصورکرد» برای اینکه برترین وجود باشد باید دارای وجودی عینی باشد درحالیکه نادان وجود ذهنی آن را پذیرفته بود ولی وجود عینی آنرا نپذیرفته بود و دیگر این موجود یعنی «آنچه عالیتر ازآن رانتوان تصورکرد» دیگر «آنچه عالیتر ازآنرا نتوان تصور کرد» نیست چراکه تنها دارای وجود ذهنی است و برای اینکه «آنچه عالیتر از آن رانتوان تصور کرد» باشد باید حتما دارای وجودی عینی باشد. درواقع نادان خود رادر یک نوع تناقض گویی گرفتار کردهاست. یعنی چطور میشود موجودی عالیتر از آن را نتوان تصور کرد را درذهن خود پذیرفته باشد وآن موجود تنها وجود ذهنی داشته باشد و از وجود عینی بهرهای نبرده باشد. پس دیگر آن که «عالیتر از آن رانتوان تصور کرد» دیگر عالیترین موجود نمیباشد. پس هنگامی که ما مفهومی را تحت عنوان خدا یا «موجودی که عالیتر از آن رانتوان تصور کرد» درذهن خود میآوریم برای اینکه این مفهوم عالیترین موجود باشد که عالیتر از آن رانتوان تصورکرد باید دارای وجود عینی باشد واین خود دلیلی است براین مدعا که خدا دارای وجود عینی است و درنتیجه وجود خداوند نیز اثبات میشود.
برهانهای معلولی
برهانهایی که در عقل و اسلام به صورت عقلی میگنجند ، در دو دسته کلی علت-به-معلول و معلول-به-علت میشوند. به عنوان مثال در بحث اثبات وجود و صفات خداوند متعال برهانهای علیت و نظم، برهانهای معلولی (معلول به علت) و برهانهایی مانند «صدیقین»، «حرکت جوهری» و حتی «وجوب و امکان» علتی (علت به معلول) هستند. در این مختصر به بیان ویژگیهای این دو برهان و یک مقایسه کلی و عمده میان آندو خواهیم پرداخت.
برهانهای معلولی مانند برهان نظم محکوم به شکست هستند، حتی اگر به هر دلیلی درست باشند. برهانهایی که از «استقرای ریاضی» نیز بهره میجویند به همین منوال هستند، از همین روست که فلاسفه بسیاری ذاتا استقرای ریاضی را به عنوان یک اصل عقلی قبول نداشته و نمیپذیرند و همچنین متفکران اسلامی و شیعی بسیاری از ایرادهای مبتنی بر استقرائات را وارد ندانسته و پاسخگوی آنان نبودهاند.
برهانهای معلولی قابل درک برای عموم و معمولا ساده هستند. به عنوان مثال برهان نظم در مدارس اولیه به عنوان برهانی جهت اثبات حضور و وجود خداوند به دانش آموزان ارائه میگردد. ایراداتی که به برهانی مانند نظم واردند (که در مطالب قبلی به آنها اشاره شد) به طور کلی بر پاییه مثال زیر هستند:
* انسان اگر در جنگلی در گذر باشد و ردپای شیری را تازه بیابد، احتمال قوی وجود شیری در نزدیکی میدهد و احتیاط میکند، حال آنکه این معلول (ردپا) ممکن است از شیری نباشد و فردی برای گمراه کردن آن یا حیوانی بی خطر ولی با ردپای مشابه آنرا بر جای گذارده باشد. بنابراین از این معلول نمیتوان قطعی به معلول رسید، بلکه با احتمال خوبی به آن میرسیم. اما اگر فردی شیری را ببیند که از جنگل عبور میکند (علت) قطعا ردپای این علت نیز برجای خواهد ماند (معلول)
** مشکل برهان احتمالی معلولی آنست که در جایی معلول با احتمال خوبی مارا به علت میرساند و در جای دیگر معلول با احتمال خوبی وجود علت را رد میکند! مانند اشکال شرور و دیگر مواردی که به نظم دنیا و علیت آن و وجود خداوند نسبت میدهند که همگی بر مبنای مشکل برهان معلولی استفاده شده برای اثبات است.
مشکل در برهانهای علتی، پیچیدگی بیش از حد آنهاست. دلیل بروز این پیچیدگی، نیاز به مبانی بسیاریست که با استفاده از آنها بتوانیم علت را اثبات کنیم. در واقع چون معلولی وجود ندارد، باید از برخی علل لازم و کافی که آنها را با اصول منطق مییابیم، به علت مورد نظر رسیده و آنرا اثبات کنیم. از همینجاست که مشکل برهانهای علتی بروز میکند و آن همان «اصول منطق» مورد نظر برای استفاده تا رسیدن به هدف، است.
در مباحث بعدی کمی بیشتر راجع به مصادیق بسیار مهم این مورد خواهم نوشت…
ردی بر برهان نظم
برهان نظم، برهانی علمی و منطقی نیست و از آنجایی نام برهان بر آن قرار گرفته که تا حدود زیادی بدیهیست و مهمتر آنکه رد قابل توجهی بر آن ارائه نشده. به عبارت دقیقتر این برهان از اصول منطق برای اثبات صحت خود بهره نمیجوید، بلکه تواتر و عدم وجود توضیحی دیگر برای نظم موجود در جهان را اثبات خود تلقی میکند. در این مختصر به صورت منطقی و ریاضی این برهان را رد میکنیم.
قبل از طرح اثبات، ذکر این نکته لازم است که اثبات ما مثل برهان نظم و ردهای معمول آن، مبتنی بر احتمالات نیست، یعنی به این صورت نیست که بگوییم احتمال وجود این نظم چنان بالاست که نمیشود آنرا نادیده گرفت و یا احتمال ردها اینقدر کم است که معقول و قابل بررسی نیست. بنابراین اثبات ارائه شده در این مطلب قطعی و غیراحتمالاتی است.
فرانک پلامتون رمضی (متولد ۱۹۰۳، وفات ۱۹۳۰) دانشمند و ریاضیدان و فیلسوفی بود که یک نظریه بسیار معروف دارد. از این نظریه یک مساله معروف نیز نشئت گرفته است. نظریه رمضی اثبات شده است. این نظریه بیان میدارد که : ۸۲۲how many elements of some structure must there be to guarantee that a particular property will hold?” یعنی «چند مورد از نوعی خاص وجود داشته باشد تا یک خاصیت خاص قطعا در اون مجموعه وجود داشته باشد؟» رمضی ثابت کرده که هرگونه نظم و ویژگی خاصی در یک مجموعه میتواند پدیدار باشد، به شرط آنکه مجموعه به اندازه کافی بزرگ باشد.
چند مثال از کاربردهای نظریه رمضی:
- یک مجموعه را به چندین بخش کوچتر تقسیم میکنیم. اندازه مجموعه اصلی چقدر باشد تا حداقل یک مجموعه کوچک ویژگی مورد نظر را داشته باشد.
- یک گراف کامل را با قرمز و آبی (هر یال را) رنگ میکنیم. حداقل اندازه گراف چقدر باشد تا یک مثلث با یک رنگ ثابت قطعا در آن وجود داشته باشد؟ با استفاده از مسئله رمزی پاسخ ۶ است.
- تعمیم همان مثال بالا آنست که در یک گراف (مدلسازی جهان) اگر یالها را با c رنگ رنگ آمیزی کنیم، یک زیرگراف کامل (کوچکتر از خود گراف) حتما وجود دارد که با یک رنگ رنگ آمیزی شده باشد.
بنابر همین قضیه، از آنجایی که جهان آفرینش به اندازه کافی (حتی به ادعای برخی بینهایت) بزرگ است، قطعا یک زیرمجموعه کامل با یک رنگ خاص (منظم) در آن وجود خواهد داشت. مانند کره زمین یا منظومه شمسی یا حتی کهکشانهای ما. از این رو، برهان نظم رد میشود و راهی قابل اتکا برای قشر فهمیده جهت اثبات وجود خدا نخواهد بود.
دزد شکلات
یک مغازه شیک و تروتمیز اما نقلی تو میدان تجریش، از آن مغازههایی که هرکی میبینه دلش میخواد بره توش و یک چیزی بخره. انواع بستههای رنگ و وارنگ شکلات و خوردنیهای دیگه مثل پاستیلهای خارجی و قهوه و بخار خوشعطر و گرمی که تو سرمای بعدازظهر زمستانی عقل را از سر هر عابری میپروند. پسر جوان و خوشتیپ در حال چیدن بستهها بود و هر از گاهی سری به ذرت مکزیکی، قهوه و شیرکاکائوی داغش هم میزد تا دما و کیفیت مطلوبشون رو تضمین کنه.
دختر و پسری جوان وارد مغازه شدند و مشغول تماشای اجناس. کمی بعد پیرزنی خوش لباس که مشخص بود ساعتی در مقابل آینه به خود رسیده و بعد از منزل اشرافی خودش خارج شده داخل مغازه شد و مشغول بررسی خوراکیها. همانطوری که فروشنده جوان انتظار داشت دختر و پسر خیلی زود یک بسته خوشرنگ و قطعا خوش طعم را انتخاب کردند و مشغول پرداخت آن شدند. فروشنده که کاملا حواسش به قهوه داغ و نگاه انتقادی پیرزن اشرافی بود، از طرف دیگر هم مشغول حساب کردن خرید دختر و پسر جوان، متوجه ورود پیرمرد رنجور به مغازه جمع و جورش نشد. پیرزن شروع کرد به غرولند کردن که «این شکلات که توی آلمان نصف قیمت شماست، توی آمریکا هم که اصلا کسی طرفش نمیره» و از این دست حرفهای بهگوش آشنا… جوان هم بدون نشان دادن دندانهای خود را بر هم میفشرد. مابقی پول پسر و دختر را هنوز تحویل آنها نداده بود که متوجه شد پیرمرد یک بسته شکلات کوچک اما گران قیمت را در داخل جیب گشاد کت ژنده خودش انداخت و خیلی سریع به سمت در خروجی خیز برداشت.
جوان کمتر از یک لحظه در بهتان به سر برد و خیلی سریع لب و لوچه افتاده و چشمان گشاد خود را جمع و جور کرد، اخمان خود را در هم کشید و خشمگین صدا زد «پدر، کجا میری! بیا اینجا…» پیرمرد که دستپاچه شده بود و آثار شرم بر رخسار چروکینش نمایان بود وارفته و بدون ذرهای تمایل به دنبال پاهای خود و با دهانی باز به سمت فروشنده حرکت کرد… دختر و پسر که مابقی پول را گرفته بودند راهی رفتن شدند. پیرزن قدمی جلوتر آمد تا خدای ناکرده پیرمرد ژندهپوش از یک متری وی، حتی اگر پشتش باشد، رد نشود. البته کمال دقت را داشت که پیرمرد اصلا احساس نکند اشرافیت به وجود وی اهمیتی میپردازد.
وقتی پیرمرد به پیشخوان رسید، بخار قهوه شدیدتر از همیشه به هوا میرفت. جوان که در حال فشردن دندانهای خود بر روی هم بود و سگرمههایش در هم فرو رفته بود، سر به زیر داخل کشوی میز را کاوش میکرد. پیرمرد ترسیده بود. دست جوان مشت شده حاوی چیزی از کشو بیرون آمد. «باقی پولتون!» مشت جوان داخل دست سرد و متعجب پیرمرد باز شد. با همان شگفت زدگی و تهمایه ترس، پیرمرد در چشم برهم زدنی از در مغازه خارج شد. پیرزن اشرافی هنوز مشغول بررسی اجناس و زیرلب غرولند کردن بود. جوان لبخند رضایت بخشی بر لب داشت….
ننگ ما، صدا و سیمای ما؟!
ما از دست این برادران و خواهران عزیز و دوست داشتنی چیکار کنیم که یک روز میگن صدا و سیما ننگ ماست، همه چیو سانسور میکنه هیچیو پخش نمیکنه بریم کانالهای خارجی ببینیم. یه روز میگن صدا و سیمای ما ننگ ماست چون توهین به عکس حضرت امام رو نشون داده ولی نباید نشون میداده و باید سانسور میکرده. ما که کلا نفهمیدیم، یک ضرب بگین صدا و سیما خزه که دلیل هم نخواد دیگه!
پ.ن: هیچ رسانهای (تاکید میکنم رسانه نه فقط رسانه تصویری دائمی) اینهمه خرج و هزینه نمیکنه برای مردم. هر رسانهای برای کسی که خرجشو میده و اهدافشو میچینه خرج میکنه و هدف اون رو جلو میبره، که خوب کاملا منطقیه!
Qt 4.6
Qt که کیوت خونده میشه محصول شرکت Trolltech هست که محصولیست قدیمی ولی چندسالی میشه که نوکیا خریدتش. البته بسیار کار خوبی کرده و تو این پست میخوام راجع به این هوشمندی نوکیا بنویسم. Qt یک چهارچوبه که اصلش به زبان سی پلاس پلاس استاندارد هست (جی سی سی) ولی کمی امکانات اضافی داره از جمله Signals and Slots که Observer Pattern رو پیاده میکنه و برای استفاده از اینها و برخی امکانات جانبی دیگه باید اول پیش پردازنده اون فایلهای کد رو بررسی کنن و سپس کامپایلر استاندارد کامپایل کند.

Qt Logo
خاصیت اصلی Qt اینه که بسیار قدرتمنده، به این معنی که هم کامله هم سریعه هم سادس و هم پشتیبانی خوبی روش انجام میشه. علاوه بر همه اینها دامنه سیستمهایی که Qt پشتیبانی میکنه و روشون اجرا میشه از جاوا خیلی هم بیشتره و بسیار جای تعجبه که هنوز جاوایی وجود داره! البته برخلاف جاوا که مفسری هست و بسیار کند و زبانش بسیار زشت و بد هم هست، کیوت هم خوشگله هم کامپایلری هم بسیار بسیار سریع اجرا میشه و هم خیلی مدرنتره. همچنین برای زبانهای بسیاری هم وجود داره (یعنی چسبانده شده به زبانهای معمول و دوست داشتنی برنامه نویسی چون سی سخته)
نسخه جدیدی که از این SDK (Software Development Kit)x اومده ۴.۶ هست که داستان داره. برای مدتهای زیادی نسخه ۴.۵ بود و کار میشد روش و البته همه میدونن اینکه یک نسخه باشه و خوب باشه و مدت زیادی بمونه خیلی خوب و مطلوبه. سیستم عامل جدید Mac که اومد به اسم Mac OS X 10.6 Snow Leopard تنها سیستم عاملی بود که نه تنها خودش و هستش ۶۴ بیتی بود بلکه درصد قابل توجهی از برنامههاشم ۶۴ بیتی بود. از این رو کامپایلر جی سی سی این سیستم که اپل تهیه کرده به صورت پیشفرض خروجی ۶۴ بیتی تولید میکنه. کیوت کارایی که مدتها کار میکردند روی پلنگ برفی نمیتونستن برنامههاشون رو کامپایل کنن چون کتابخونههای کیوت ۳۲ بیتی بود و برنامشون ۶۴ بیتی کامپایل میشد و در مرحله لینک گیر میکرد.
چندروز پیش یکی از بچهها ازم پرسید که چه موبایلی آینده داره، کمی فکر کردم و بهش گفتم نوکیا. در حالی که از نوکیا متنفرم و به نظرم تکنولوژی مرغه! دوربینه که موبایل کنارشه. اما با خودم فکر کردم که سیمبیان رو داره روز به روز قویتر میکنه و امکانات پردازش گرافیکی خوبی بهش اضافه کرده، از طرف دیگه Qt روی سیمبیان هم تمرکز داره و چون آینده خوبی و حتی گذشته خوبی مثل KDE داره، حتما قسمت قابل توجهی از این برنامهها بر روی گوشیها هم منتقل میشن (مثل اپل و آیفون که اکثر برنامههای مک رو اجرا میکنه و همین دلیل اصلیه رونق اشه)
خلاصه اینکه Qt 4.6 رو دادن که کتابخانههای ۶۴ بیتی داره و کمی هم خورده کاری بهش اضافه کردن. البته حجمش دوبرابر شده چون کتابخونه هاش دوبرابر شده و برای مک حدود ۶۴۰ مگابایت شده کل SDK. ولی تروتمیزتر شده و پشتیبانی از SVN که خیلی مهمه رو هم بهتر کرده و مهمتر از همه اینها شبیهساز موبایل رو هم داره تا برنامهنویسا خیلی راحت برنامشون رو برای موبایل هم تست و تولید کنن که با این اوضاع آینده بسیار روشنی در انتظار گوشیهای نوکیاست.
از طرف دیگه برای مک ۶۴ بیت کامپایل میکنه که سرعت قابل توجهی برای برنامهها داره، سرعتی که آدم حتی نمیتونه باور کنه کامپیوتر اینقدر سریع کار کنه چه برسه به برنامه! خلاصه امیدوارم که Qt از این مظلومیتی که الان داره (و فکر کنم بخاطر اینه که نوکیا پشتشه) در بیاد.
الله اکبر در شب ۱۶ آذر
۱۵ آذر ساعت حدودای ۹ شب بود که دیدم داره شدیدا برف میاد و مه غلیظی همه جا رو هم گرفته. داشتم وارکرافت بازی میکردم (با کامپیوتر) وسطاش بودم شام هم خورده بودم. اینترنت هم که خشک خشک بود. یهو دیدم صدای الله و اکبر از کوچه میاد، پرده رو هم سفت سفت کشیده بودم که یک موقع سوز نیاد و یک لایه محافظ مضاعف بشه. طبق معمول به صورت ناخودآگاه پس از شنیدن این صدا ساعت رو نگاه کردم و دیدم ساعت ۱۰ هست، شستم خبردار شد که قضیه چیه و دوباره پی رو برداشتم و به تنم مالیدم که باید دوباره نیم ساعت به صدای انکر الاصوات اینها گوش بدیم که انگار نوار گذاشته با یک ریتم ثابت هی میگه الله اکبر. خلاصه ما که عادت کرده بودیم و ماهها بود مرد شده بودیم تحملمون بالا رفته بود، بیخیال شدیم و طبق معمول شهوت اینکه ماهم بریم و یک دادی بزنیم ببینیم صدای کی بیشتره رو با خودمون به گور حمل کردیم.
خلاصه چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که ندای چند جوون که می؛فتند «مرگ بر ضد ولایت ….» به گوشمون رسید. البته سه نقطه گذاشتم چون گنگ بود و خوب شنیده نمیشد. ماهم شیر شدیم گفتیم بریم ببینیم اگه خودیه یک کاوری بدیم. خلاصه که رفتیم تو بالکن و جای شما خالی کلی یخ زدیم زودی برگشتیم تو کاپشن پوشیدیم رفتیم دوباره یخ زدیم برگشتیم دمپایی هم پوشیدیم رفتیم، دیدیم بله مثل اینکه طرفین خودین! چند واحد اونورتر طبقه بالایی هم هستن. کوچه ما اینطوریه که چهارتا برج اینور کوچه هست و چهار تا هم اونور کوچه و اونوریا رو به ما داشتن شعار میدادن در حالی که چهارتا برج ما پشتش کوهه! یعنی قاعدتا داشتن شعار میدادن که ما بشنویم نه کس دیگه. خلاصه که دیدیم آره بساط محیاست، ولووم صدارو تا ته کشیدیم بالا، «مرگ بر ضد ولایت فقیه» رو توی استریم اضافه کردیم!
برای چند لحظه آدم بدا (انور کوچهایها) ساکت شدند. ولی ما هنوز ادامه داشتیم. خلاصه بعد از چند لحظه با قوای مضاعف گفتند «یا حسین، میرحسین» ما هم که موندیم حالا چی بگیم دیدیم برادران اونوری فرمودند «یا علی، سید علی» ما هم ولووم رو باز افزودیم و همراه شدیم. کمی ادامه دادیم و اونوریها بیخیال شدند و رفتند. به نظرم فکر میکردند که تمام این مدت کسی موافق نیست و همه مخالفند. حالا حتی اگر توی تهران اینطوری باشه، و توی محلههای مثل محله ما هم اینطوری باشه بیشتر، بازهم طرفداران کم نیستند و درصدشون قابل توجهه. به انضمام اینکه ولوومشون هم قویتره!
خلاصه که فکر کنم حالاحالاها پرونده الله اکبر از این گوشه تهران شنیدن بسته شد! تا ببینیم خدا چی میخواد….